بستن تبلیغات

محمد امین
تاريخ : شنبه 26 بهمن 1392 | 16:40 | نویسنده : مامان خانوم

 

 

 





[موضوع : عکس نوشت]
تاريخ : يکشنبه 13 بهمن 1392 | 13:12 | نویسنده : مامان خانوم

پسرک بالاخره دو سال و نیمه شد!

حالا این پسرک دو سال و نیمه مثل رادیو از صبح تا شب (البته روزایی که سر کارم، از عصر تا شب!!!) برای ما شیرین زبانی میکند و حرف میزند و جیغ میزند و گاهی آواز می خواند.

با راه رفتن بیگانه است و اساسا تصور می کند که آدم ها یا می دوند یا می خوابند!

 عمو امیر را از همه آدم های دنیا بیشتر دوست دارد.

همه چیزش بازی است. مدتی با اگوس و آگال و خرسی و ماری و صهبا سرگرم بود، حالا  بازی با لگوها و آهن رباها سرگرم ترش میکند.

محبوبترین بازی اش پریدن از روی مبل وصتدلی بر روی زمین است و اگر نشد، تاب تاب عباسی!

بیرون (یا به قول خودش، بیمون) را به خانه ترجیح میدهد اساسی!

خیلی خیلی بابایی است و مامان اولویت چندمش است.(البته مامان هم از این علاقه سوء استفاده کرده و بیشتر کارهای پسرک را به گردن بابا می اندازد!!!)

عاشق "ننه" است و اولین موضوع داستانهای درخواستی اش قصه ننه است. این مدت انقدر راجع به ننه قصه گفته ام که حالا میتوانم راجع به ایشون یک کتاب بنویسم! عنکبوت، سه تا مورچه، زنبور و نی نی هوشنگ موضوع بعدی قصه های درخواستی ایشون است!

هنوز هم اولویت اولش در نقاشی، آآسدی (پنکه) است. البته نی نی شاد، ناراحت و تعجب و همچنین خونه و ماشین، از اولویتهای بعدی استاد است!!!

راجع به همه چیز اظهار نظر می کند، اینکه چه لباسی بپوشد، کجا بخوابد، در خانه بماند یا بیرون برود، به خانه چه کسی برود (برویم)، چه غذایی بخورد(بخوریم)، کدام کتاب را برایش بخوانم، و حتی راجع به جای قاب عکس و ساعت روی دیوار هم اظهار نظر می کند!

تن به هیچ قانونی نمیدهد و در برابر مقاومت مامان، مقاومت جانانه ای می کند!چند تا خصوصیت بد هم دارد که نمینویسم چون احتمالا شاکی میشود از برون افتادن رازها!!!

کلا این دو سال و نیم به ما که خیلی خوش گذشته با ایشون، به بقیه و خصوصا مامانم و خواهرام نمیدونم!!!

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 دی 1392 | 3:01 | نویسنده : مامان خانوم

سلام

دیشب ما به اتفاق محمد امین جون شام رفتیم به یه رستوران خوب

توی یه جای با کلاس

خلاصه جونم براتون بگه که :

از اونجایی که این پسر خوشگل ما خیلی سریع با همه فامیل میشه اونجا

هم دست بردار نبود و به همه جای رستوران سرک کشید

 

طوری صمیمی شده بود که کارکنان رستوران هیچ کاری باهاش نداشتن

و اونم هرکاری که دلش خواست انجام داد

 

و یه لحظه ما چشامون ازش غافل شد و دیدیم که حضرت آقا کجا تشریف

بردن و نشستن !!

شما دیگه خودتون با دیدن عکسای پایین قضاوت کنین

 

بماند اینکه ما بخاطر شیطونی های آقا ، مجبور شدیم به چند نفر هم

انعام بدیم

بنظر شما با این پسر باز هم میشه رستوران رفت ؟

 

+پ . ن : راوی این داستان خاله جونه





[موضوع : شیرین عسل ما]
تاريخ : سه شنبه 19 آذر 1392 | 15:03 | نویسنده : مامان خانوم

یادتونه یکبار خاله جونش گفته بود که این پسر آخرش "قسطنطنیه" رو میگه و "خاله" رو نمیگه؟!

امشب و در این لحظه تاریخی این انفاق افتاد:

پسرک ساعت 8 شب هجدهم آذرماه گفت قسطنطنیه!

باورتون میشه دوستان؟ قسطنطنیه؟!!!

پ.ن.: پسرک کلمات زیر را به ترتیب میگه

"خامه، خانه،

و به "خاله" که میرسه، به جای "خاله" اسم خاله هاشو میگه و به هیچ عنوان زیر بار گفتن این کلمه نمیره!! اخیرا حاضر شده انتهای اسم خاله هاش که اون هم به شیوه ابداعی خودش بیان میشه یه کلمه "جون" بذره و بگه "... جون"!!!





[موضوع : خاطرات ]
تاريخ : شنبه 16 آذر 1392 | 14:50 | نویسنده : مامان خانوم

 پسرک فراری از آرایشگاه ما، مدت مدیدی بود که این شکلی بود:

 و این شکلی، یعنی یه چیزی تو مایه های جنگلی!

 بعد کل فامیل، متفق القول  نظر دادند به ضرورت اصلاح ایشون.

نظر هماهنگ دوستان منجر به این شد که در یک روز برفی، سر پسرک از جنگل انبوه تبدیل بشه به بیابون، اون هم با کلی داد و فغان و اشک و آه و جیغ و گریه از طرف حضرت ایشون!

 چهره خندون ایشون نشون دهنده دورغگویی من نیست ها، این عکس پسرک کچل مربوط به اواخر شب تاریخی "کچل کنون" است که ایشون به عمو فرمودند که: روشن! و عمو ماشین "سر تراشی "رو روشن کردن و پسرک طی اقدامی "شاخ در آورانه"با ادب کامل زانو زدند در محضر عمو و سر به تیغ سر تراشی سپردن! و اینگونه اشتباهات پیش آمده در سر تراشی عصر(منظورم پستی بلندیهای روی موهای پسرکه!)، جبران شد!

 

 این هم عکس پسرک در دقایق پایانی روز 14 آذر 92 با کلاه بافتنی بابایی!

 کلا این پسر دو روزه که ما رو شاخونده!!! اون از اصلاح سر 5شنبه و این از کلاه به سر گذاشتن جمعه!

 پسرکی که توی دنیا از هیچ چیز به اندازه گذاشتن کلاه روی سر و بستن شال گردن متنفر نیست، ببین چه ژستی گرفته با این شال و کلاه!





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 | 11:41 | نویسنده : مامان خانوم

از کل بزرگان فامیل ما، فقط یک مادربزرگ مونده برای ما که همه به ایشون میگیم "ننه". ننه در خاطرات بچه های فامیل مادری جایگاه ویژه ای دارن. مثلا بهترین خاطرات من مال دورانیه که با بچه های دایی میرفتیم هفته به هفته خونه ایشون میموندیم و حسابی خوش میگذروندیم و ایشون اجازه نمیدادن ما دست به سیاه و سفید بزنیم  و ما هم فقط بازی میکردیم و به موقع حمله میکردیم به غذایی که ایشون با سلیقه تمام برای ما پخته بودن!

 گهگاه هم ایشون برای تغییر ذائقه ما از اون صندوقچه چوبی جادوییشون خوراکیهای خوشمزه در می آوردن و به ما میدادند؛ همون صندوقچه ای که بعدها شد پاتوق یه موش گنده حسود(نسبت به ما و خوراکیهایی که میخوردیم) و الان نمیدونم دقیقا چه بلایی سرش اومده.

این "ننه" مهربون گاهی جمعه ها 8-7 تا بچه بازیگوش رو از 3 ساله تا 12 ساله جمع میکردن و میبردن نماز جمعه. گاهی فکرمیکنم عجب دل و جرأتی داشته ها،بیرون بردن این همه بچه اون هم با اتوبوس دو طبقه!. از این گردش معنوی چیزی که یاد همه ما مونده  اتوبوسهای دو طبقه و ترددمون بین دو طبقه اتوبوسه و دیگه، بازیها و دویدنها در محوطه دانشگاه تهران و از همه مهتر انجیر خشکهایی که توی مسیر برگشت برامون میخرید و البته گاهی پفک نمکی، چونکه خودش عاشق پفک بود و هست!

خلاصه اینکه، سالها گذشته و "ننه"، حالا دیگه توان سابق رو نداره، اما هنوز هم محبوب ماست و به محبانش، نسل بعدی یعنی نتیجه هاش هم اضافه شدن و در این بین، به اذعان همه، پسرک فسقلی ما بیشتر از بقیه ایشون رو دوست داره و به ایشون محبت میکنه.

این روزها که "ننه" مهمان خانه مادرم است، محمد امین روزهای خوبی رو میگذورنه اون هم به عشق ننه! صبح ها به عشق ننه میره خونه مامانی و یکراست میره سر وقت ننه، باهاش بازی میکنه، خودشو براش لوس میکنه،با اون صبحانه وناهار میخوره و تنها باری که دیدم این فسقلی میوه میخوره، وقتیه که ننه پیشش باشه!

حواسش به همه کارهای ننه هست. صدای اذان که بلند میشه، بدو بدو میره پیش ننه و مهر و سجاده ایشون رو بهشون میده و خلاصه که کلی با ننه کیف میکنه.

گاهی هم وسائل نقاشی رو میبره کنارش و ازش درخواست میکنه که "بنه" یعنی"پروانه" بکشه! و ننه میخنده و باهاش بازی میکنه!

و این روزها من دلخوشم به حضور این پیرزن که خاطره مشترک 3نسل از فامیل ماست، بچه های خودش و هم نسلانشان، بچه های بچه هایش و بالاخره بچه های بچه های بچه هایش!!!

الهی که همه مادربزرگها سالم باشن و سایه شون بالای سر بچه ها و نوه ها و الهی که پسرک ما مهرش به بزرگترها و احترامش به اونها دائمی باشه و پاینده.





[موضوع : حرفهای مادرانه]
تاريخ : شنبه 9 آذر 1392 | 13:30 | نویسنده : مامان خانوم

شیرین عسل ما!

پسرک مدتی بود برای هر حرکتی ولو کوچک، بلند میگفت "یا علی".؛ تا اینکه در جایی خواندم فلسفه اینکه مردم برای کارهایشان از حضرت علی علیه السلام مدد میگیرند این است که در زمانی که  حکام ظالم زمانه، بنا داشتند بر حذف نام مبارک حضرت علی، مردم برای اینکه ذکر ایشان زنده بماند در کارهایشان با این ذکر از این بزرگوار مدد میگرفته اند تا نام این امام عزیز در یادها و در روزگار زنده بماند. مولف کتاب، از این موضوع چنین نتیجه گرفته بود که حالا در عصر غیبت امام عصر، ما باید ذکر "یا مهدی" را در کارها و در یادمان زنده نگه داریم  و .... این شد که به پسرک یاد دادم که هروقت میخواهد کاری کند بگوید "یا مهدی".

اما نتیجه این شد که پسرک، "یا" وسط را نادیده گرفت و فرمود: "یا علی مهدی"! و هرچه ما گفتیم "یا مهدی" ایشان به کار خود ادامه داد که "یا علی مهدی"!

و این شد که ما کوتاه آمدیم و ذکر"یا علی مهدی" شد ورد زبان شیرین عسل ما.

مدتی بعد در دهه اول محرم هرجا که میرفتیم میشنید "یا حسین" و به طور داوطلبانه، این نام مبارک را هم به نامهای قبلی اضافه کرد و حالا برای کارهای سخت(!) این ذکر را میگوید : " یا علی مهدی حسین"! و "حسین" را بلند و کشیده میگوید!

 





[موضوع : شیرین عسل ما]
تاريخ : يکشنبه 5 آبان 1392 | 15:22 | نویسنده : مامان خانوم

 

توی سفر:

یه بچه دیگه: ببین محمد امین! این مامان فیله، این نی نی فیل

محمد امین: نه! این بابا فیله این مامان فیل!

یه بچه دیگه : نه، نیگا کن! این مامان فیله این نی نی فیل!

محمد امین در حالیکه اعصاب نداره: نههههههههههههههههههههههه! این مامان فیله این بابا فیل

و این قصه تا پایان سفرمون به مشهد بین محمد امین و یه بچه دیگه ادامه داشت!

خونه ما:

من: محمد امین، خرسی رو بیار با هم بازی کنیم

محمد امین: مامان، میسی! سیر بیدیر! (مامان، مرسی، شیرو بگیر!)

من: مامانی این خرسیه

محمد امین: نه! این سیره!

و این قصه هنوز هم ادامه دارد!

 





[موضوع : خاطرات ]
تاريخ : شنبه 27 مهر 1392 | 14:39 | نویسنده : مامان خانوم

 

 السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

 سلام به همه دوستان و مشتاقان!

ببخشید که مدت زیادی غایب بودم آخه درگیر اسباب کشی و چیدن وسایل توی خونه جدید بودم(یه وقت فکر نکنید که مامانم و بابام و بقیه کمک کردن ها!!!همه رو خودم بردم وچیدم!) بعد هم جای همه خالی، کل فامیل رو بردم مسد (همون مشهد شما!) و خودم هم شدم مشهدی محمد امین.

ان شاالله یه روز هم برم کربلا و مکه و بشم حاجی و کربلایی!

این سفر اولین سفر من با قطار بود و خیییییییییییییلی به من و بقیه خوش گذشت، اونقدر که فکر کنم دیگه راه آهن به من و خانواده ام بلیط نفروشه از بس که من آدم ساکتی هستم و اصصصصصلا توی قطار راه نمیرم و سر و صدا نمیکنم!!!

توی حرم هم خیلی به من خوش گذشت. تقریبا جای بیشتر مخزنهای مهر رو میدونم و رنگ تمام پرهای دست خادمین حرم رو هم بلدم و میدونم چه زمانی خادمین با اسفند توی صحنها میگردن. ضمنا متراژ تقریبی بعضی صحنها و رواقها رو هم حساب کردم از بس که توشون دویدم!!!

فقط یه چیزی مونده که مامانم اینا نذاشتن کشفشون کنم اون هم تعداد و عمق حوضهای حرمه که ان شالله توی سفر بعدی گزارششو خدمتتون ارائه میدم!

حالا بریم سر اصل مطلب، یعنی عکسهای جناب من در حرم امام رضا(ع)

لطفا قدم رنجه کنید به ادامه مطلب!



ادامه مطلب

[موضوع : خاطرات ]
تاريخ : دوشنبه 25 شهريور 1392 | 15:04 | نویسنده : مامان خانوم

اغلب بچه ها مشارکت فعال دارن در روند قصه گویی مامان ها. محمد امین هم از این قاعده مستتثنی نیست.قبلا که قصه های بی سر و صدا براش میگفتم خیلی با این قضیه مشکلی نداشتم چون این مشارکت فعال در این مرحله که پسرک هنوز نمیتونه خیلی خوب صحبت کنه، محدود میشد به تکرار برخی از اسامی .. اما غافل از اینکه پسرک بلد نیست خوب حرف بزنه اما بلده صدای حیوانات رو در بیاره و این شد که مرتکب خطا شدم و داستان قدیمی کتاب دوم دبستان یعنی حسنک کجایی رو براش تعریف کردم! نتیجه این شد که حضرت استاد اسم هر موجودی رو که میشنیدن صدای اون رو درمیاوردن و خونه ما ساعت 10:30 شب رسما شده بود طویله حسنک!!!

شاید امشب داستان تصمیم کبری رو براش بگم، حداقل توش حیوون نداره!!!





[موضوع : خاطرات ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد