تاريخ : شنبه 11 مرداد 1393 | 11:06 | نویسنده : مامان خانوم

پسرک شیرین من که عاشق بابا و ماشین و سوئیچ و ریموتی...

پسرک شیرین من که عاشق مامان و بستنی و شکلات و کبابی...

پسرک شیرین من که عاشق عمو امیر و پارک و موتوری...

پسرک شیرین من که عاشق بازی و بیرون و گردش و تفریحی...

تولدت مبارک عشق سه ساله 103 سانتی من!

الهی که عاقبت به خیر بشی میوه دلم. فقط ممکنه به من بگی این دوسالگی وحشتناک که همراهه با قشقرق به پا کردن بابت هر چیز کوچک و بزرگیه، دقیقا چه وقت تموم میشه مادر؟!!!یعنی میتونم امیدوار باشم با فوت کردن شمع سه سالگی این قشقرقها هم فوت بشه و بره هوا؟!!!

پ.ن: عکسهای تولد سه سالگی در پست بعدی؛ یا "بعدا" به قول پسرک!

 





[موضوع : حرفهای مادرانه]
تاريخ : چهارشنبه 28 خرداد 1393 | 12:52 | نویسنده : مامان خانوم
جانمازش را پهن کرده کنار جانماز بابا که مثلا نماز بخواند. من در آشپزخانه دارم با بشقاب و قاشق و قابلمه سر و کله میزنم که زودتر برسانمشان سر سفره شام. یکهو پسرک وسط نمازش رو میکند به من که : مامان اندم، صیدا نکن، امین داره نماز میخونه!!! و بعد یکباره از حالت عمودی ولو میشود روی مهر و یکی دو دقیقه روی مهر به حال سجده میماند. هنوز سر از مهر برنداشته فریاد میزند که مامان اندم، تشنمه، آب بده لطبن! آب را می بلعد و بلند می گوید: یا حسین!



[موضوع : شیرین عسل ما]
تاريخ : دوشنبه 5 خرداد 1393 | 15:58 | نویسنده : مامان خانوم

محمدامین: مامان، امیر علی رو کی خریده؟

من: کسی نخریده عزیز مادر! خدای خوب و مهربون اونو داده به مامان و باباش!

 (و بعد تکرار این سئوال و جواب برای کل بچه ها و بزرگهای فامیل طی چند روز!)

چند روز بعد:

محمد امین: مامان، لباسشویی رو کی خریده؟

من: بابایی خریده.

محمد امین: نه مامان، خدا داده!

من:سوال

و بعد دوباره من:خندونک

 

 





[موضوع : شیرین عسل ما]
تاريخ : سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 | 19:44 | نویسنده : مامان خانوم

اول سلام

طبق معمول همیشه گرفتاریهای روزمره ام زیاده و به همین دلیل تازه تونستم به وبلاگ قند عسل سری بزنم.

البته حرف خاصی نیست به جز چندتا عکس از هنرنمایی های پسرک:

اواخر سال قبل یه برنامه مهم و وقت گیر اداری داشتم که به خاطرش شبها دیر وقت میومدم و از پسرک و بابای محترم خواهش کردم که در این مدت هوای خونه و زندگی رو داشته باشن. حالا دقت کنین به نحوه تمیز نگهداشتن منزل توسط این دو مرد!

و تازه وقتی میخواستم پاکشون کنم میفرمودند که مامان، خرابشون نکن، این هواپیماس،این آقای ماخ (همون ماه خودمون) و این ایکی خوسید خانوم!(این یکی خورشید خانوم!)

البته دقت کنین که اجازه تردد از روی اینها رو هم نداشتم ها چون میشکستن و دردشون میومد!

اونقت من مونده بودم و فضاهای بسیاااااااااار محدودی در آشپزخونه جهت تردد!

علاقه قند عسل به نقاشی تا جائیه که کلا خونه ما تا هرکجا که قد پسرک برسه پر شده از چشم چشم دو ابرو! به همین دلیل ناچار شدم مقادیر زیادی کاغذ طراحی کلفت بخرم و بچسبونم به دیوار تا شاید زحمت آقای همسر کم بشه (منظورم بخش پاک کردن دیواره که کلا ایشون رو از کت و کول انداخته!!!) این کار البته پیشگیری صد در صد نمیکنه از نقاشی روی دیوار ولی بهتر از هیچه!

و این هم هنرنماییهای قند عسل!

مدیونید فکر کنید عکس پایینی منم ها، بچم میگه این نگاشی مامان اندمه، ولی شما باور نکنین!!

خیلی نامردین اگه خندیده باشین ها!!!

اینم پیکاسوی خونه ما، در حالیکه از هنرنمایی خسته شده و وسطش طلب آب میکنه: مامان، تسنمه، آب بده بخوئم لوفا!!

یکی دیگه از سرگرمیهای این روزهای پسرک، خمیر بازیه که کلا زندگی ما رو تحت الشعاع قرار داده بس که باید از کف پا و صندلهامون و از روی موکت و فرش خمیر جدا کنیم!

این چیزی هم که ملاحظه میکنین تصویر "آ آیی" (پنکه)محبوب پسرکه که دقیقا وسط دیوار پذیرایی به مدت چند روز خودنمایی میکرد!

خب دیگه، الان پسرک بیدار میشه و فرصت ما هم رو به اتمامه دوستان!

تا درودی دیگر بدورد!!!





[موضوع : خاطرات ]
تاريخ : شنبه 26 بهمن 1392 | 16:40 | نویسنده : مامان خانوم

 

 

 





[موضوع : عکس نوشت]
تاريخ : يکشنبه 13 بهمن 1392 | 13:12 | نویسنده : مامان خانوم

پسرک بالاخره دو سال و نیمه شد!

حالا این پسرک دو سال و نیمه مثل رادیو از صبح تا شب (البته روزایی که سر کارم، از عصر تا شب!!!) برای ما شیرین زبانی میکند و حرف میزند و جیغ میزند و گاهی آواز می خواند.

با راه رفتن بیگانه است و اساسا تصور می کند که آدم ها یا می دوند یا می خوابند!

 عمو امیر را از همه آدم های دنیا بیشتر دوست دارد.

همه چیزش بازی است. مدتی با اگوس و آگال و خرسی و ماری و صهبا سرگرم بود، حالا  بازی با لگوها و آهن رباها سرگرم ترش میکند.

محبوبترین بازی اش پریدن از روی مبل وصتدلی بر روی زمین است و اگر نشد، تاب تاب عباسی!

بیرون (یا به قول خودش، بیمون) را به خانه ترجیح میدهد اساسی!

خیلی خیلی بابایی است و مامان اولویت چندمش است.(البته مامان هم از این علاقه سوء استفاده کرده و بیشتر کارهای پسرک را به گردن بابا می اندازد!!!)

عاشق "ننه" است و اولین موضوع داستانهای درخواستی اش قصه ننه است. این مدت انقدر راجع به ننه قصه گفته ام که حالا میتوانم راجع به ایشون یک کتاب بنویسم! عنکبوت، سه تا مورچه، زنبور و نی نی هوشنگ موضوع بعدی قصه های درخواستی ایشون است!

هنوز هم اولویت اولش در نقاشی، آآسدی (پنکه) است. البته نی نی شاد، ناراحت و تعجب و همچنین خونه و ماشین، از اولویتهای بعدی استاد است!!!

راجع به همه چیز اظهار نظر می کند، اینکه چه لباسی بپوشد، کجا بخوابد، در خانه بماند یا بیرون برود، به خانه چه کسی برود (برویم)، چه غذایی بخورد(بخوریم)، کدام کتاب را برایش بخوانم، و حتی راجع به جای قاب عکس و ساعت روی دیوار هم اظهار نظر می کند!

تن به هیچ قانونی نمیدهد و در برابر مقاومت مامان، مقاومت جانانه ای می کند!چند تا خصوصیت بد هم دارد که نمینویسم چون احتمالا شاکی میشود از برون افتادن رازها!!!

کلا این دو سال و نیم به ما که خیلی خوش گذشته با ایشون، به بقیه و خصوصا مامانم و خواهرام نمیدونم!!!

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 دی 1392 | 3:01 | نویسنده : مامان خانوم

سلام

دیشب ما به اتفاق محمد امین جون شام رفتیم به یه رستوران خوب

توی یه جای با کلاس

خلاصه جونم براتون بگه که :

از اونجایی که این پسر خوشگل ما خیلی سریع با همه فامیل میشه اونجا

هم دست بردار نبود و به همه جای رستوران سرک کشید

 

طوری صمیمی شده بود که کارکنان رستوران هیچ کاری باهاش نداشتن

و اونم هرکاری که دلش خواست انجام داد

 

و یه لحظه ما چشامون ازش غافل شد و دیدیم که حضرت آقا کجا تشریف

بردن و نشستن !!

شما دیگه خودتون با دیدن عکسای پایین قضاوت کنین

 

بماند اینکه ما بخاطر شیطونی های آقا ، مجبور شدیم به چند نفر هم

انعام بدیم

بنظر شما با این پسر باز هم میشه رستوران رفت ؟

 

+پ . ن : راوی این داستان خاله جونه





[موضوع : شیرین عسل ما]
تاريخ : سه شنبه 19 آذر 1392 | 15:03 | نویسنده : مامان خانوم

یادتونه یکبار خاله جونش گفته بود که این پسر آخرش "قسطنطنیه" رو میگه و "خاله" رو نمیگه؟!

امشب و در این لحظه تاریخی این انفاق افتاد:

پسرک ساعت 8 شب هجدهم آذرماه گفت قسطنطنیه!

باورتون میشه دوستان؟ قسطنطنیه؟!!!

پ.ن.: پسرک کلمات زیر را به ترتیب میگه

"خامه، خانه،

و به "خاله" که میرسه، به جای "خاله" اسم خاله هاشو میگه و به هیچ عنوان زیر بار گفتن این کلمه نمیره!! اخیرا حاضر شده انتهای اسم خاله هاش که اون هم به شیوه ابداعی خودش بیان میشه یه کلمه "جون" بذره و بگه "... جون"!!!





[موضوع : خاطرات ]
تاريخ : شنبه 16 آذر 1392 | 14:50 | نویسنده : مامان خانوم

 پسرک فراری از آرایشگاه ما، مدت مدیدی بود که این شکلی بود:

 و این شکلی، یعنی یه چیزی تو مایه های جنگلی!

 بعد کل فامیل، متفق القول  نظر دادند به ضرورت اصلاح ایشون.

نظر هماهنگ دوستان منجر به این شد که در یک روز برفی، سر پسرک از جنگل انبوه تبدیل بشه به بیابون، اون هم با کلی داد و فغان و اشک و آه و جیغ و گریه از طرف حضرت ایشون!

 چهره خندون ایشون نشون دهنده دورغگویی من نیست ها، این عکس پسرک کچل مربوط به اواخر شب تاریخی "کچل کنون" است که ایشون به عمو فرمودند که: روشن! و عمو ماشین "سر تراشی "رو روشن کردن و پسرک طی اقدامی "شاخ در آورانه"با ادب کامل زانو زدند در محضر عمو و سر به تیغ سر تراشی سپردن! و اینگونه اشتباهات پیش آمده در سر تراشی عصر(منظورم پستی بلندیهای روی موهای پسرکه!)، جبران شد!

 

 این هم عکس پسرک در دقایق پایانی روز 14 آذر 92 با کلاه بافتنی بابایی!

 کلا این پسر دو روزه که ما رو شاخونده!!! اون از اصلاح سر 5شنبه و این از کلاه به سر گذاشتن جمعه!

 پسرکی که توی دنیا از هیچ چیز به اندازه گذاشتن کلاه روی سر و بستن شال گردن متنفر نیست، ببین چه ژستی گرفته با این شال و کلاه!





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 | 11:41 | نویسنده : مامان خانوم

از کل بزرگان فامیل ما، فقط یک مادربزرگ مونده برای ما که همه به ایشون میگیم "ننه". ننه در خاطرات بچه های فامیل مادری جایگاه ویژه ای دارن. مثلا بهترین خاطرات من مال دورانیه که با بچه های دایی میرفتیم هفته به هفته خونه ایشون میموندیم و حسابی خوش میگذروندیم و ایشون اجازه نمیدادن ما دست به سیاه و سفید بزنیم  و ما هم فقط بازی میکردیم و به موقع حمله میکردیم به غذایی که ایشون با سلیقه تمام برای ما پخته بودن!

 گهگاه هم ایشون برای تغییر ذائقه ما از اون صندوقچه چوبی جادوییشون خوراکیهای خوشمزه در می آوردن و به ما میدادند؛ همون صندوقچه ای که بعدها شد پاتوق یه موش گنده حسود(نسبت به ما و خوراکیهایی که میخوردیم) و الان نمیدونم دقیقا چه بلایی سرش اومده.

این "ننه" مهربون گاهی جمعه ها 8-7 تا بچه بازیگوش رو از 3 ساله تا 12 ساله جمع میکردن و میبردن نماز جمعه. گاهی فکرمیکنم عجب دل و جرأتی داشته ها،بیرون بردن این همه بچه اون هم با اتوبوس دو طبقه!. از این گردش معنوی چیزی که یاد همه ما مونده  اتوبوسهای دو طبقه و ترددمون بین دو طبقه اتوبوسه و دیگه، بازیها و دویدنها در محوطه دانشگاه تهران و از همه مهتر انجیر خشکهایی که توی مسیر برگشت برامون میخرید و البته گاهی پفک نمکی، چونکه خودش عاشق پفک بود و هست!

خلاصه اینکه، سالها گذشته و "ننه"، حالا دیگه توان سابق رو نداره، اما هنوز هم محبوب ماست و به محبانش، نسل بعدی یعنی نتیجه هاش هم اضافه شدن و در این بین، به اذعان همه، پسرک فسقلی ما بیشتر از بقیه ایشون رو دوست داره و به ایشون محبت میکنه.

این روزها که "ننه" مهمان خانه مادرم است، محمد امین روزهای خوبی رو میگذورنه اون هم به عشق ننه! صبح ها به عشق ننه میره خونه مامانی و یکراست میره سر وقت ننه، باهاش بازی میکنه، خودشو براش لوس میکنه،با اون صبحانه وناهار میخوره و تنها باری که دیدم این فسقلی میوه میخوره، وقتیه که ننه پیشش باشه!

حواسش به همه کارهای ننه هست. صدای اذان که بلند میشه، بدو بدو میره پیش ننه و مهر و سجاده ایشون رو بهشون میده و خلاصه که کلی با ننه کیف میکنه.

گاهی هم وسائل نقاشی رو میبره کنارش و ازش درخواست میکنه که "بنه" یعنی"پروانه" بکشه! و ننه میخنده و باهاش بازی میکنه!

و این روزها من دلخوشم به حضور این پیرزن که خاطره مشترک 3نسل از فامیل ماست، بچه های خودش و هم نسلانشان، بچه های بچه هایش و بالاخره بچه های بچه های بچه هایش!!!

الهی که همه مادربزرگها سالم باشن و سایه شون بالای سر بچه ها و نوه ها و الهی که پسرک ما مهرش به بزرگترها و احترامش به اونها دائمی باشه و پاینده.





[موضوع : حرفهای مادرانه]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد